قیمت سکه و ارز
۱۳۹۲/۰۴/۰۲ - ۱۰:۳۸

خورشیدی و زمین و زمان در مدار توست

باز هم عطر نرگس، بوی اسپند و غزل و لبخند در کوچه کوچه شهر و در همسایگی رنگین‌کمان چراغ‌های چشمک‌زن به صف نشسته، ثانیه‌ها را شماره می‌کنند تا ساعت به وقت عاشقان دوباره زنگ احساس و انتظار را در وسعت بغض‌های امید و امامت به صدا درآورد.

خورشیدی و زمین و زمان در مدار توست

به گزارش سراج24: به نقل از کیهان، پژواک پروانه‌های پرمهر چشم انتظاری ما، کران تا کران، آسمان‌ها و زمین را در می‌نوردد تا طلوع تمام ناشدنی تولدت را تبریک بگوید و عطر ملکوتی امید آمدنت، بار دیگر در قلب‌های شکسته ما منتشر شود و روزگار را در انتظار نسیم دلپذیر حضورت، سر کنیم ، که این روزها عجیب دلتنگ آمدنت هستیم... امام خوبی‌ها و آزادگی‌ها، ادرکنی!

مرهم نام تو

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام
گرمن به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل قرار تو چون موج بیقرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
قیصر امین پور

دعای خیر غزل

از آن نگاه، غزل ناب ناب خواهد شد
به هر چه چشم بدوزد شراب خواهد شد
گرفته ماه من امشب ولی دلم قرص است
که با شکوه تر از آفتاب خواهد شد
بدون شانه او هستی ام چنان پوچ است
که هر چه اشک بریزم سراب خواهد شد
من انتظار و تقلای ساعتی شنی ام
که بر سر خودش از نو خراب خواهد شد
چگونه کودکِ بی تاب خسته از توجیه
به «صبر کن که می آید» مجاب خواهد شد؟
دلم خوش است که با ختم این چهل شب شعر
دعای خیر غزل مستجاب خواهد شد
انسیه سادات هاشمی

چه باک از راه ناهموار؟

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کرده‌اند اردیبهشتی می‌رسد از راه
بهاری م‍ی‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید
گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه
بگو چله‌نشینان زمستان را که برخیزند
به استقبال می‌آییمت ای عید از همین دی‌ ماه
به استقبال می‌آییمت آری دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از یاران ناهمراه
به استهلال می‌آییمت ای عید از محرم‌ها
به روی بام‌ها هر شام با آیینه و با آه...
سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان
گلویی تر کنید ای تیغ‌های تشنه، بسم الله!
محمدمهدی سیار

راز آبی دریا

اگر چه پنجره ها بسته اند، باران نیست
اگر چه از تو سرودن برایم آسان نیست
ولی همیشه تو را شعر می شوم، فریاد...
حماسه ای تو بدان سان که هیچ انسان نیست...
تو راز آبی دریایی، آسمان در توست
و بر صحیفه قاموس تو بیابان نیست
به چشمهای پر اندوه، دست های دعا
شبی فرود بیا ای که بی تو باران نیست
مهدی فرجی

خدا می داند ...

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند
در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند
مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند
برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند
خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند
محسن جلالى فراهانى

می رسی از راه

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!
وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-
وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !
بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه
اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!
برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه
وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
مهدی زارعی

خواهد آمد

دستش از گل، چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافه چین خواهد آمد
باز رسم سامری را ساحری آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد
با همان آنی، که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد
بی گمان از آینه، جشن غرور آمیز حُسنش
راه دوری تا من این تصویر غمگین خواهد آمد
عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد
ای دل من، سر مزن بر سینه این سان نا شکیبا
لحظه ای دیوانه جان ،آرام بنشین ، خواهد آمد
خواهد آمد، خواهد آمد، خواهد آمد، ور نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد
حسین منزوی

لحظه?ها بی? تو

بی تو چقدر خرد و خمیرند لحظه ها
مثل منِ فلک زده پیرند لحظه ها
مثل منِ فلک زده مثل منِ غریب
بی تو چقدر خاک بگیرند لحظه ها
انگار در نگاه تو تکثیر می?شوند
انگار بر تو بخش?پذیرند لحظه ها
حالا منم و گریه بر این درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها
«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم »
پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها
حامد عسگری

ای کاش ...

از ابتدای خلقت گلها به این طرف
دیگر نمی کنید تماشا به این طرف
اینجا نشسته ام که بیایند بادها
شاید بیاورند شما را به این طرف
ای کاش اتفاق بیفتند چشمهات
باور کنم که آمده دریا به این طرف
حالا که کوفه ریشه دوانده ست در زمین
سر می رسید یکه و تنها به این طرف
باشد اگر چه اینهمه هاشور می خورد
امّید بسته ایم ولی ما به این طرف
سودابه کرمی

ای ستون عشق

ای ناگهان تر از همه اتفاق ها!
پایان خوب قصه تلخ فراق ها!
یک جا به شوق آمدنت باز می شود
درهای نیمه باز تمام اتاق ها
یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق
لب باز می?کنند ترک های طاق ها
بی دستگیری ات به کجا راه می برم
در این مسیر پر شده از باتلاق ها
بازآ بهار من که به نوبت نشسته اند
در انتظار مرگ درختان اجاق ها
ای وارث شکوه اساطیر ! جلوه کن
تا کم شود ابهت پر طمطراق ها...
مهدی عابدی

ابروی او

ماه امشب کامل است و آسمان گیسوی او
سیزده شب ماه ها در آرزوی روی او
ماه معصومم اگرچه رو گرفت از چشمه ها
از ورای ابرها هم می رسد سوسوی او
پشت پلکم خم شد از این غم که عمری چشم من
بر تمام خلق رو انداخت الا روی او
چشم طماعی ندارم گرچه ماهم کامل است
قانعم حتی به یک دیدار با ابروی او
گاه خورشید آرزو دارد که شب روشن شود
تا زمین یک دم ببیند ماه را پهلوی او
صابر موسوی

ساعت خواب

کنار پنجره ای زیر آب منتظرم
برای آمدن آفتاب منتظرم
اتاق آبی من مرده در ته دریا
و من به ساعتِ رفته به خواب منتظرم
تمامی کلماتم شناورند اینجا
کنار خالی صدها کتاب منتظرم
و کفش های خزه پوش من کجا ببرند
مرا که در تپش اضطراب منتظرم؟
در انزوای صدف های خالی از رویا
چه می?کنید پری های آب؟ منتظرم !
حباب های سوالم به سطح آب رسید
چه ناامید برای جواب منتظرم
چه بی نشانه مرا گم شدند آدم ها
چه بی ستاره چه بی آفتاب منتظرم
سعید میرزایی

عکس ماه

دوباره فصل شکفتن، دوباره شبنم ماه
دوباره خاطره‌ای از طراوتی دلخواه
پُر از نشانة شوق است کهکشان خیال
پر از صدای تماشاست کوچه‌های نگاه
گذشت یازده، امشب شب دوازده است
که عکس ماه بیفتد میان برکه و چاه
شلالِ گیسوی شب شد سپید از مهتاب
رسید پیک سحر، بر دمید صبح پگاه
کجاست ماه تمامی که عین خورشید است
سروربخش به ناگاه جانِ جان‌آگاه
جوانه زد دل آیین، شکفت شاخه دین
بهار باور مردم، سپید، سرخ، سیاه
که آن سلاله خوبان معدَلَت گستر
رسد به داد دل مردم عدالت‌خواه
بیا که دست امید است و دامن تو عزیز
بیا که منتظران تو اند چشم به راه
نشد که آینه باشم برای دیدن تو
بیا که آینه خواهم شد از رسیدن تو
فرود آمدنت را چقدر بی تابم
تمام خواهش محضم به شوق دیدن تو
حرام باد به چشمان ابری من خواب
مباد خفته بمانم دم وزیدن تو
بیا که ناشدنی شد به تو رسیدن من
چه ساده می شود اما به من رسیدن تو
به اوج عجز رسیدی پرنده زخمی
همین فراز هدف بود از پریدن تو
محمد جواد محبت

روز مبادا

چقدر پنجره را بی بهار بگذاری؟
و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری
مگر قرار نشد شیشه ای از آن می ناب
برای روز مبادا کنار بگذاری؟
بیا که روز مبادای ما رسید از راه
که گفته است که ما را خمار بگذاری؟
درین مسیر و بیابانِ بی سوار خوشا
به یادگار خطی از غبار بگذاری
گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید
همیشه سر به سر روزگار بگذاری
نیایی و همه‌ی سررسیدهامان را
مدام چشم به راه بهار بگذاری
جواب منتظران را بگو چه خواهی داد
همین بس است که چشم انتظار بگذاری؟
به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست
که نام دیگر ما را انار بگذاری
گمان کنم وسط کوچه دوازدهم
قرار بود که با ما قرار بگذاری
چراغ بر کف و روشن بیا، مگر داغی
به جان این شب دنباله دار بگذاری
سعید بیابانکی

بی تو...

باز آسمان گرفته و پر دود ... خسته ایم
آه ای هوای تازه موعود خسته ایم
دریا کم، آفتاب کم، آیینه کم، تو کم
پر عقده ایم، از این همه کمبود خسته ایم
فریاد می زنیم و صدامان نمی رسد
بی تو – کلیدواژه مفقود! – خسته ایم
خارج شو آفتاب محمد! ز پشت ابر
از این همه ستاره داوود خسته ایم
در قرن شب پرستی مان ته نشین شدیم
صبح نجات را برسان زود ! خسته ایم
ایمان طرفه

نشان خجستگی

روی گرفته گرچه از آثار خستگی ست
مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست
چشمت به صلح می کشدم ابرویت به جنگ
وقتی که بین لشکریانت دو دستگی ست
می سوزد و به عاشق خود رو نمی دهد
راز عروج شمع همین دل نبستگی ست
مانند کوه های دو زانوی منتظر
گاهی سعادت دو جهان در نشستگی ست
حتی به پاسخ سه سلامت نمی رسم
با اینکه در نماز مسافر شکستگی ست
تا لحظه ظهور تو شب ها برای ما
مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست‌
مهدی رحیمی

اشاره کن!

اشاره کن که بهار از درخت سر بزند
شکوفه بال بگیرد، پرنده پر بزند
اشاره کن، تو بخواه از نسیم برخیزد
به سمت خانه بیاید، دوباره در بزند
که می‌تواند با یک اشاره کوتاه
به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟
نسیم صبح نفسهای توست، ای موعود!
که آمده است به شهر شکوفه سر بزند
اشاره کن که خزان از درخت برخیزد
اشاره کن که بهاری دوباره سر بزند
سمیه خسروی

بغض غریب

خورشیدی و زمین و زمان در مدار توست
اغراق نیست! جاذبه در اختیار توست
ای عشق محض! عاشق بی ادعای تو
بیش از گذشته منتظر و بی?قرار توست
گیرم گرفته خواب زمستان درخت را
اما به فکر سبز شدن در بهار توست
افسار پاره کرده و رم کرده این جهان
آرام و رام کردن این گله کار توست!
اما عزیز پشت همین حسرت حضور
بغضی غریب سهم دل جان نثار توست
کم نیست دشمنی که فقط لاف می زند
افیونی خمار که گوید خمار توست!
آن کس که نان به نرخ همان لحظه می خورد
دم می?زند همین که بیایی کنار توست
امید صباغ نو
 

اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۲۰
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••